از هر دری سخنی... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 23:23
-یه عاشقانه هایی بین من و مامانم هست به اسم عاشقانه های سایلنت،اونم به این صورته که یهو بیصدا میرم درحالیکه روو مبل جلوی تلویزیون نشسته سرمو روو پاش میذارم و میشینم کنار پاش رو زمین... بعد شروع میکنه نوازش کردن موهام،صورتم...دستش ماهی میشه،شکل ماهی گلی...قل میخوره روو تن و موهام...بعد گریه م میگیره،
تکرار.... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 23:23
تو هر عصر جمعه همینی آنقدر دوووووور که حتی دستم به خودم هم نمیرسد... +نمک روی زخم بغض کردن های هر عصرهای جمعه... +حسای بد بم نده! + همین جـــــــــــــــــآنب
خدایا چه کنم؟ - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 23:23
نمیدونم این چه مرضیه دامن اراده م رو گرفته که نمیتونم درس بخونم که احساس خطر نمیکنم که وا دادم... حالم خراااابه + همین جـــــــــــــــــآنب
گزارش روز سوم - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 23:23
فقط نمازمو سروقت خوندم و قرآنمو هم خوندم... دروغ گفتم،غیبت کردم،صبح یه مقدار با بابام بحث کردم و عصبانی شدم حرفایی زدم که نباید.... فکرم منحرف بود همش کد سی و سه❎ بازم توو اکسپلور اینستا عکسای مزخرف بود که چشمم میخورد...خلاصه روز خوبی نبود از لحاظ معنوی! + همین جـــــــــــــــــآنب